پارت پنجاه و یک :
فردا خیلی زود آمده بود و حالا در ماشین آراز نشسته بودم و نخلهای بیابان را نگاه میکردم. موسیقی ماشینش بیکلام بود و متاسفانه بیشتر خوابآلودم میکرد.
سرم را به پنجره تکیه داده و چشم بستم. صدایش در گوشهایم طنین انداخت:
- حوصلهات سر رفت؟
چشم باز کرده و خودم را جمع و جور کردم. کامل سمتش برگشتم:
- یه کمی. خیلی مونده برسیم؟
دنده عوض کرد:
- آره. این یکی دوره. حدود یه ساعت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hani
0عجب جواب بی ربط قشنگی بهش داد آراز♥️💔😭🥹😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اوهوم🥹🥹
۲ ماه پیشساناز
0❤️🤍🩷🤎🧡💜🩶🩵💚💙💛
۳ ماه پیشفاطمه ❤️
1خیلی یواش یواش عشق رو به تصویر میکشی ومثل عشق های امروزی واهی و زودگذر نیست که یهویی بیاد وبره ممنون فاطمه جان 💜💜💜💜
۳ ماه پیشسحر
0فاطمه جان عالی نوشتی مثل همیشه. عاشق قلمت هستم. چقدر زیبا و مخجوب عشق رو به تصویر کشیدی واقعا بهت دست مریزاد می گم. آفرین به تو آفرین به قلم شیوات واقعا خسته نباشی عزیزدلم.
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم سحر قشنگم😍😍😘😘 لطف داری به من عزیزدلم. ممنونم که با وجود مشغلههات، برای منم وقت میذاری، کلی انرژی میگیرم عزیزدلم😍😍😘😘
۳ ماه پیشMrzh
0ننننه خوشم اومد آراز چقدر خوب داره پیش می ره با همین فرمون ادامه بده داداش😍
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که😍😍
۳ ماه پیشلیلی
0وووووووووی چقد زیبابید بازم گلبم اکلیلی شد💖💖💖💖💖💖💖
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که لیلی قشنگم😍😍😘😘
۳ ماه پیشافسون
2واقعا حیف که از این بازی ها بلد نیستیم کسی هست که دلش نخواد حسشون دوباره بشنوه از زبان آ هردو و کتاب خون بودن علم میاره نه شخصیت کتابخونه بی شعور زیاد داریم بی سواد بامعرفت زیاد داریم الهی همیشگی باشه حسشون حسمون🤗
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره. بازی هم نشاط میاره هم یه فرصته که حرفهامون تو راحتتر به هم بگیم. دقیقاً همین طوره. امام محمد غزالی یه الاغ داشته که کتابهاش رو بارش میکرده و یکی یه روز الاغش رو اگه درس یادم باشه هول میده تو آب و کتابها از بین میره. اون موقع است که میفهمه علمش نمایشیه و هیچ عاید واقعی براس خودش نداشته..
۳ ماه پیشعسل
2پارت دلنشینی بود.خیلی ممنون انشاالله همیشه بخندن
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم عسل قشنگم. مرسی که کنارمی زیبا😍😍😘😘
۳ ماه پیشپرنیا
3هامین یه جوری بگرخه که با تور ماهیا بره ته دریا و برنگرده😂😂
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
بیچاره هامین گیر کی افتاده😂😂 مگر آراز به دادش برسه😅😅
۳ ماه پیشپرنیا
3آراز هم چقد قشنگ اعتراف کرد 😉
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره🥹🥹🥹
۳ ماه پیشهستی
1خیلییییییییی خوبه این رمان
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من که هستی قشنگم😍😍 مرسی که کنارمی😍😍
۳ ماه پیشتمنا
2سلام ..آقا خدا شاهده اگه من الان به شوهرم بگم بیا همچنین بازی کنیم به ولای علی یجوری هنگ و قفل میکنه که صد تا شاه کلید و کلید ساز قفلشو باز نمیکنن😫🤦 ♀️🙇 ♀️ازبسسسسس که بگم سادس بگم چیه...چیزای بد نمیگما😅 ولی تو بند این چیزا نیس..هیییییی .....
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
الهی😂😂😂 س انشالله برای هم بمونید همیشه😍😍😘😘😘
۳ ماه پیشزهرا
3این روی ارازو ندیده بودیم چقدرخوبه نفس حق داره دلش بره امیدوارم به مشکلی نخورن
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
ایشالا مشکلی پیش نیاد🥲🥲 مرسی که کنارمی زهرا جانم😍😍
۳ ماه پیشزهرا
2ممنون فاطمه جون عالی بود 😍🥰
۳ ماه پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت برم من زهرا قشنگم😍😍😘😘
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉💚
0وای آراز این دختر تحمل نداره اینجوری میگی😍